چهارشنبه ۷ مارس ۲۰۱۲


هی پسر.....دمت داغ!!واقعا دمت داغ
دویست و پنجاه هزار تن غذا خیلیارو سیر می کنه داداش ...واقعا دمت گرم

سه‌شنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

مثلا من امروز به خودم آمدم و دیدم در یک جادهِ در حال بازسازیِ کثیف و خراب از شهر به سمت مناطق روستایی می روم و هیچ اثری از "روستا" _ جز تمامی  نشانه های خرابی و فقر _ به چشم نمی خورد. کارخانه هایی با آلودگی بالا که در هیچ کجای دیگر جواز نگرفته اند و لابد از پس مبلغ رشوه هم برنیامده اند. گوسفندانی که در لابه لای تل های زباله می چرند و مردمانی واسوخته , داغان و بی کس و کار که همگی چشم به راه مبلغی باد آورده اند که یک شبه بتوانند بار یک عمرشان را ببندند.

 مثل یک ساعت پیش که به خودم آمدم و دیدم ماه هاست دست به قلم نبرده ام در صورتی که  درپسوتوی ذهنم, ورا و فرای هر شکست و پیروزی به دست آمده و تحمیل شده  همیشه خود را یک نویسنده دانسته ام و خنده ام گرفت از این روند ِ عجیب و معمول همیشگی نوع آدمیزاد و تصمیم گرفتم بنشینم و بنویسم که: ( زندگی ما همه اش به خود آمدن است).

مانند راننده خواب آلودی که مدام به خواب می رود و به خودش می آید و می بیند  حدودا پنج کیلومتر اخیر را در خواب و بیداری رانده و چه شانسی آورده که هنوز دارد می راند و هنوز در مسیر است . که اگر ما باشیم که بعد از چند تلنگر باز هم به خودمان می آییم که خواب بوده ایم لابد ؟یا بیدار؟ اصلا به خودمان می آییم که همه اش داشته ایم به خودمان می آمده ایم و آنگاه همان لبخند "کلبی مسلک" _ که صبح به لبان من آمد_ به لبانمان  می نشیند که دیگر خواب و بیداری در دست خودمان نیست انگار…شده سمفونی به خود آمدن ها …

پدال گاز لق می زد,جلو داشبورد ماشین قدیمیم هم خراب است و روی دست انداز ها صدا می دهد,با یک رانندهِ کامیون  طی کرده ام که فلان تومان بگیرد و با خودش دوتا کارگر بیاورد و ماده شیمایی ای که از قبل خریده ام را بار بزند و ببرد در جایی دیگر برایم پیاده کند .

به خودم  می آیم که دارم با مدیر عامل کارخانه  فروشنده قدم می زنم و حرف می زنم. از کارخانه های دیگری که می توانم این ماده را ازشان خریداری کنم حرف می زند و در آخر با یک لبخند می گوید:  (همه را بار بزن وبفرست بره برای زنجان … می سپرم همه بهت بار بدن) و در حالی که گوشی موبایلش رو جواب می دهد قدم زنان از منی که سرجایم میخکوب شده ام دور می شود. میخکوب شده ام چون مرا به خودم آورده که در تمامی این چند ماهی که داشت بار را با تخفیف یک "همکار تولید کننده" به من می فروخت  می دانست که دلالی بیش نیستم.


دلم می خواهد در مقیاسی وسیع تر به خودم بیایم.فکر می کنم به تمام این مدتی که از همه گذشته بریدم و خودم را رها کردم در فراموشی ,لحظاتی  شیرین و گس از این مدت یادم می آید...  وقتی که از مطب روانپزشک بیرون آمدم و با سرعت شماره گرفتم و پشت تلفن با ذوق گفتم: ( همکاری کرد,اخراج فرمالیته است).روند رنگ ها و صداهای آبشارها و ارتفاع ها برایم زنده می شود: سال هایی چنبره زده در آغوش ثانیه های سقوط از آبشار های بلند ...خیلی بلند .... تعلیق...وقتی که صداهارا می شد لمس کرد, وقتی که بوهای معلق در هوا در کاسه ی سرم ترسیم می شدند..و فرود آمدن و فرو رفتن در آب شفاف و سرد...تعلق ....مثل آن اتاق خواب لعنتی در آن گوشه شهر که کسی درآن تن از ترس مرگ رمیده ام را آن چنان در آغوش گرفته  بود, باز هم در هم پیچیدن بو و رنگ و صدا و تصویر در میانه ی در هم پیچیدن تن ها, وقتی که از این همه حرف زدن طولانی ,رقت بار و فرساینده رها می شوی و سایش پوست بر پوست,لب برلب و ترکیب بند بوها سخن می گویند,باز هم پناه می بری به زهدان یک زن... باز هم تعلیق و تعلق ...تعلیق.............................

تعلق......................

تعلق.......

به خودم می آیم که دارم به جای مشقِ نوشتن یک مشت کس شعر مبتذل را تایپ می کنم برای یک وبلاگ فیلتر شده به زبان مردمی که خواندن را فراموش کرده اند.و باز هم به خودم می آیم که انگار زیادی یک مهمانی تابستانی را کش داده ام ,باید کوله بارم را جمع کنم و ازین آغوش دل بکنم ...

به خودم می آیم که ....که به خودم آمده ام و در گوشه ای از ذهنم بوی دوری باطل را حس می کنم.


شنبه ۳ دسامبر ۲۰۱۱

از بدنم خجالت می کشم که تو بر آورده کردن کوچکترین نیازهاش قاصرم.


  جمهوری اسلامی تو پیروز واقعی میادینی....همه میادین...خمینی تو کاری کردی که که 22 سال بعد از مرگت یه آدم بالغ و مستغل مثل سگ کشیک بکشد تا شاید گاهی ....مکانی......
بغض آوره

سه‌شنبه ۴ اکتبر ۲۰۱۱

خرس بر لبه پرتگاه باریک (یک بار برای همیشه)



متوقف شد,نه اتفاق خاصی افتاده بود و نه چیزی تغییر کرده بود,زخم های تنش آرام بودند ؛هنوز انرژی برای ادامه راه داشت  و امیدهای پس زمینه ذهنش برای یافتن سرزمین موعود در آن طرف کوهستان باعث می شد پاهایش گرایش به ادامه مسیرِ سخت و طولانی دره داشته باشند .اما خرس متوقف شده بود و به هیچ وجه قصد ادامه نداشت.
 اولین گام را با پای راستش بالاتر از بدنش برداشت و برخلاف مسیری که آمده بود از دره بالا رفت.

پس از چند گام دور شدن و بالا رفتن, برگشت و در پشت سرش متوجه شد مه غلیظی که تمام هفته های پیش روی دره خوابیده بود و جلوی دید را می گرفت رقیق شده است و حالا می توانست چیزهایی را ببیند که حتی همین چند دقیقه  پیش برایش خیلی مهم بودند و حالا تنها می توانستند باعث شوند کمی چشمانش را تنگ کند:مسیر ورودیِ "کوهستانِ موعود" پیدا بود و مسافت زیادی تا اولین سنگ های جاده  نمانده بود .


خرس بیشتر و بیشتر بالا رفت و تمام مسیری که ماه ها طول کشیده بود تا طی کند را بازگشت و بازگشت و در مسیرش کسانی را دید که این مسیر را دیرتر از خودش شروع کرده بودند و حالا از او جلو می افتادند ؛ وقعی نگذاشت.
ماده خرس هایی را دید و در میانشان چهره هایی آشناتر
 بازگشت
...بازگشت
........بازگشت
..............و بازگشت
انکار و اصرار و شماتت شنید و بدون کوچکترین توقفی مسیری که امده بود را تمام و کمال بازگشت
خرس بازگشت و به نخستین مرحله  سفرش رسید  ....روی قله کوچکترین کوهِ کوهستان  "دوکا" ایستاد و از جنبش باد درر لابه لای موهایش خرسند شد,گرسنه ,زخمی و خسته بود . اهمیت نمی داد.

خرس پشیمان نشد ....خرس باید مسیری نو را آغاز میکرد که انکاری بود بر ذات و اثباتی بر خواسته  هایش.آخرین نگاه را به دره انداخت وسپس با آرامش در کمرکشِ  پوشیده از چمن رشته کوه قدم گذاشت و مسیری در خلاف جهت هم نوعانش را پیش گرفت ... 






برفی سنگین و آرام باریدن گرفت. 
 


یکشنبه ۲ اکتبر ۲۰۱۱

خرس بر لبه باریک کاغذ...(تلاش طولانی برای اثبات یک تناقض:ترمیم و گریز)

نشسته ام در لابی طبقه دوم ساختمان آموزش کل دانشگاه . روی یکی از چند نیمکت خشک و خاک گرفته ارباب رجوع ؛که با توجه به در ورودی روبه رویش _ دفتر نهاد رهبری _آشکار است که صندلی ها به هیچ وجه برای نشستن هیچ ارباب رجوعی طراحی نشده اند . کسانی که گذرشان به این نهاد وادارات دیگر داخل این طبقه می اقتد یا آن هایی هستند که بدون معطلی پذیرفته و رسیدگی می شنود یا کسانی هستند که هیچ گاه راهی به داخل آن ها نمی یابند,پس نیمکت ارباب رجوع در این طبقه مانند مسئول پنچرگیری راه آهن است .

به جز دفتر نهاد در روبه رویم؛  دفترِ شورای مرکزی در سمت چپ, دفتر رئیس دانشگاه سمت چپِ روبه رو و دفتر اداره ی کل حراست دانشگاه در سمت راست روبه رویم کنار آبدارخانه کوچکِ طبقه وجود دارند.

این بار سومی هست که گذرم به این طبقه می افتد ,هر بار برای یک دلیل و این بار  با فردی کار دارم که بیشتر از بقیه و بنیادی تر از همه با من مشکل دارد.

در دنیای امروزی ساخته شده ما هرکس از ارکان قدرت به ارتفاع درجه و مقامش باید شغل ها و وظایف مختلف بیشتری را اشغال کند ,و طبق این قانون نانوشته جمهوری اسلامی ایران  رئیس دفتر نهاد رهبری دانشگاه هم استاد اخلاق است هم مدیر گروه اموزشی معارف دو دانشگاه مختلف و هم در شهر خودش( قم) دو رکن کلیدی دیگر را جلوس کرده .

این دیگر از شانس تخمی من است که باید تنها درس معارف دوران کارشناسی را با این آقا پاس کنم که مرا ببرد به سمت آخرین مشروطی قانونیم .منتظر نشسته ام و آقا مجتبی _منشی غاز قلنگ دفتر نهاد را نگاه می کنم که با شلوار پارچه ای و صندل مشکی , پیراهن و جوراب سفید و موی  یک وری شده ؛سلانه سلانه و خواب آلوده,حدود  ساعت 10 از اسانسورِ طبقه بیرون می آید و در دفتر را باز می کند و با آرامش و زیر لب دعا کنان سرو سامانی به دفتر می دهد. و پس از چند دقیقه به صرافت می افتد تا نیم نگاهی هم به  نیمکت های همیشه خالی ارباب رجوع بیاندازد که این بار یکیشان سنگین و ساکت  توسط فردی اشغال شده بود که نمی شد به راحتی از کنارش گذشت.

موهایم را که در چند وقت اخیر به خاطر اضطراب بی پایان کم پشت تر شده بودند یک وری کرده بودم و عینک فریم کائوچویی ام حالا در کنار پیراهن رسمی , موی مدل دولتی و ته ریش از یک نماد روشن فکر بازی تبدیل به وسیله ای  برای  متمایل کردن هویتم به یکی از خودشان شده بود (وقتی  ساعت  هشت صبح همراه اسانسور ساختمان به این طبقه می رسیدم در آینهِ آن اتاقک کوچک ازدیدن چهره خودم ترسیده بودم)چند سال بزرگ تر نشان می دادم و شبیه مادر قحبه ترین نوع افراد در راستای حکومت _بازرسان اطلاعات.

منشی,ترسیده و با شک و تردید مرا تحویل می گیرد و به داخل دفتر حاج آقا به صرف بیسکوییت,چایی و انتظار دعوت می کند اما ترجیح می دهم همانجا بمانم و شاهد رفت وآمد کارکنان آن طبقه بشوم.


ساعت10.59 متوجه بوی عطری تند و نامطبوع می شوم و به سرعت سرم را می چرخانم و مردی کوتاه  قامت ,چهارشانه با موهایی یک دست سفید را می بینم که در یک کت و شلوار قهوه ای _ که نه  به داغانی کت وشلوار بقیه کارمندان بود و در حد یک دست کت شلوار رسمی _ از کنارم رد می شود و چند قدم جلوتر, ناگهانی سرجایش می  ایستاد ,برمی گردد و زل می زند درون چشمانم _ به طور معمول تربیت ایرانی به قدری این کار را تقبیح می کند که افراد کمی قدرتش را دارند ,اما انگار این یکی از جنس بقیه نیست (یا دست کم یک گونه جهش یافته شان است) – مردِ سفید مو چهارشانه نگاهش را با سنگینی برمی دارد و راهش را به درون دفتر سمت ِ چپ روبه رویم _دفترریاست کل _دانشگاه  ادامه می دهد.

این همان مادر قحبه ای است که در یک سال گذشته آرامش  ساخته شده توسط رئیس قبلی را به هم ریخته بود ,نه مانند رئیس قبلی بومی بود و نه ترس و احترام سنتی رئیس قبلی به اساتید و نظام اموزشی را وقعی می گذاشت.
از وقتی آمده بود شروع کرده بود به تغییر اساسی همه چیز و همه کس؛تغییرات در جهت جداسازی جنسیتی دانشگاه,و اقدام جدی برای  از بین بردن کلیه نهادهای سیاسی منتقد  دانشگاه,وبه جریان انداختن پرونده دانشجویانی که رئیس قبلی با اقداماتی سرسرانه از کنار خطاهای سیاسیشان می گذشت.

ساعت 11.11 دقیقه.  رئیس اداره حراست _ مردی میانسال ,کوتاه, چاق با پیراهنی روی شلوار و صندل و جوراب های معمولِ افراد هم صنفش_چایی به دست و خمیازه کشان از دفتر حراست کل بیرون می آید و نگاهش میخکوب می شد روی من. این همان کسی بود که نوید  اخراج مرا داده بود.

ساعت 11.13 دقیقه منشی دفتر ریاست وارد سالن عمومی طبقه می شود و همراه نگاهی طولانی به من به دفترش باز می گردد .

همان مرد, ده دقیقه بعد می آید و ازمن راجع نوع کارم در این طبقه می پرسد.

انگارکه ارباب رجوع سمج تمام نظم این  سیاره همیشه آرام را به هم ریخته است تا ساعت 11.58 دقیقه که آخوندی بلند قد و چهارشانه با ریشی نسبتا کوسه و صورتی که انگار از خشمی همیشگی  مچاله شده و با لبخندی اجباری باز شده  ازآسانسور خارج می شود و پشت سرش چند جوجه بسیجی و دو دختر چادری حرف زنان از پله ها بالا می دوند و او انگار که خدای آن هاست عبایش را با تبختر در هوا باد می دهد و بدون توجه به ارباب رجوع روی نیمکت ها وارد دفترش می شود.

می خواهد  از دفترش خارج شود که از جایم بلند می شوم, و جلو می روم ,از حرکت ناگهانی نگاهش روی بعضی لباس هایم می فهمم که متوجه نوع خاص لباس پوشیدنم شده است:هیچ حزب الله ای توی ساعت اداری روز کفش تراکینگ حرفه ای نمی پوشد که بیاید دانشگاه,وقفه ای کوتاه در راه رفتنش ایجاد می کند و می ایستد.

حرف هایی راجع نمره می زنم و این که یک نمره بیشتر ایشان من را از مشروطی و اخراج نجات می دهد.

می گوید: حتما می شود,و بعد از دقتی طولانی در چهره ام ادامه می دهد اقای ....؟
جواب می دهم :خودم هستم.
پوزخندی می زند و می گوید: نمی دهم.



این بار از پله ها پایین می آیم ,و خالی از ترس و استرس  سیگاری روشن می کنم ؛ وارد دنیای خودمان می شوم , پارک کنار دانشگاه,تا از کنار کسانی که پیشنهاد حشیش می دهند قدم زنان به دنبال سرنوشتم بروم.


ما ازموده ام در این شهر بخت خویش           بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

جمعه ۳۰ سپتامبر ۲۰۱۱

خرس بر لبه باریک کاغذ (قانون)


برای یک خرس بالغ ,جثه بزرگ ,قلمرو امن و گسترده, ماده های بیشتر  برای جفتگیری و بقای نسل به هر قیمتی  
مهمترین هاست.

جمعه ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۱

خرس برلبه باریک کاغذ.....(زمانی نامعلوم)


خرسِ جوان کرخت و کند  روی لبه ی خاک آلود دره پیش می رفت,نه تخته سنگ محکمی برای استراحت و اطمینان از وضعیتش موجود بود و نه گیاهی که بشود به آن آویزان شد.
خرس نیروی چندانی در دست و پاهایش نداشت.
خرس رژیم غذایی معمول آبا و اجداداش _ ترکیبی از گیاه و گوشت _را مدت ها بود که اصلا رعایت نکرده بود و گیاه خواری مداوم او را به شدت چاق و سست کرده بود ,خرس بیناییش را تا حد استیصال یک خرس از دست داده بود,خرس توان دویدن با سرعت یک اسب قبراق _کمترین سرعت طبیعیش_را فراموش کرده بود و مهمتر ازآن ؛ خرس مدت ها بود که دیگر کلیه دلایل مستحکم,غریزی و منطقیش برای دویدن را از دست داده بود .


خاک ,خاک و خاک بود  روی شیبِ تند دره ای که در مه فرو رفته بود.همه جا در بخار غلیظ و سردِ آب  فرو رفته بود ...نه دیدی به بالای سرش داشت و نه تصویر مشخصی  از زیر  پایش,تنها از روی اجبار و ترسی آغشته به امیدی که خودش هم آن را غریبه می پنداشت عرق ریزان و با قدم هایی نامستحکم و ترس زده روی مسیرهای " بز رو"حرکت می کرد,غافل ازاینکه مسیر حرکت بزها روی شیب خاکی یک دره, خرسی با آن جثه بزرگ  را فقط برای لاشخورهای تیزبین و صبور جذاب می کرد.

امیدی لابه لای گوشت و استخوانش,گرچه ترس زده ...طعم شیر گرم مادرش و آب های سرد و بلندی های بادگیر را به یادش می آورد و طعمِ آن همه چیزهایی که نچشیده بود.

 کمی درنگ کرد ...و بازهم با نگاهی به اطراف سعی کرد بی توجه به صداهای گوناگونی که از لابه لای مه بیرون می آمدند  به مسیرش ادامه دهد.

سه‌شنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۱

خرس برلبه باریک کاغذ.....(روز اول)

بین ساعتِ شش و سی دقیقه تا هفت و سی دقیقه صبح ِ فردا مورخ بیست و چهارم شهریور هزارو سیصد ونود  چند مرد متفاوت در قسمت های مختلف شهر بلند می شوند و سعی می کنند انزجار درونیشان از بیداری و کار را با "زیرلب دعا کردن"   یا زدن اب سرد به صورتشان رفع کنند تا کت و شلوارهای بنجل و بدریختشان را بپوشند و عطری _ به صلاح کار_هرچه بدبوتر به خود بزنند و روانه ساختمان قدیمی اداری دانشگاه شوند و دور یک میز بنشینند و در هفدهمین تصمیم قطعی روزشان سرنوشت مرا رقم بزنند.

و من خشته و کوفته و بی خواب سعی می کنم براورد کنم چند بسته از بار ارسالی را باید در یک کارتون جابدهم تا نه اصراف شودونه کارتون ها بد شکل شوند.

2.13دقیقه صبح ...کره زمین به طرز غریبی در مدار خودش پایدار و گردان است.

پنجشنبه ۲۵ اوت ۲۰۱۱

زندگی شرقی



هيچ روز مهمي نبود؛ اتفاق خاصي  نيافتاده بود و قرارهم نبود كه بيافتد؛ من بودم كه خاكي و خسته از سنگنوردی  زنگ زده بودم  به تو:
ـ جزوه ي آزمايشگاه سيستماتيك  گیاهیِ دو را  مي خواهي برايت بياورم ؟
که تو جواب بدهی :
ـ  آره ....ندارمش ؛
 سريع دختري كه همراهمان امده بود تمرين را رساندم  و امدم در خانه ات كه با عشوه بياي بنشيني درون ماشينِ خسته تر از خودم.

چند روز مانده بود به امتحان ها و طبق معمول، من هيچ درس نخوانده بودم و با اين كه مي دانستم تو درس هايت را خوب مي خواني ،تحقيقت را خودم دست گرفتم،و جزوه هم برايت اوردم.....براي خود شيرني؟ براي اينكه گذشته را جبران کنم؟براي اينكه بيشتر ببينمت؟ يا براي تعديل عذاب وجدانِ عميق به جا مانده از همه ي اتفاق هاي افتاده؟......

گفته بودی نرويم خانه ؛ برويم دور دور كنيم . بنزين نداشتم ،وقت نداشتم،اعصاب نداشتم ...هيچ چيز خاصي نداشتم ؛اما خب .... رفتيم و در شهر چرخيديم  بعد از تكثير جزوها و كپي كردن عكس هاي آزمايشگاه روي لپ تاپت و بعدش هم حرف زديم ،از همه جا و همه كس . از انسان هايي كه در اخر همه نا اميدت مي كنند و از وجه اشتراك طنزالودمان كه چقدر هردو در عين روشن فكر بازي و روابط عمومي ، انسان هايي ٱمل هستيم  كه نمي توانيم از روابط بقيه سر در بياوريم . از پاكت مارلبروی رویِ داشبورد ، دو نخ بيرون اوردي و روشن كردي و يكيش را گذاشتي بینِ لب هاي من و يكيش را خودت همان طور كه كج به شيشه نيمه باز تكيه داده بودي ارام ارام دود كردي ! و  ابي و داريوش هاي قديمي گوش داديم ـ انواعی از موسیقی که بی طرفانه باید بگویم تحمیل این رابطه به روانم بود و اگر در گذشته در کنار دوستان دیگرم گوش می کردم حالا دیگر اصلا نمی توانم گوش کنم و مجبورم به بهانه ی همیشگی سیگار بزنم بیرون...حالا هرجا که می خواهد باشد.

شايد نياز نباشد  هميشه براي همه ي ماجراهاي اتفاق افتاده در زندگي اينگونه پايان بندي ذهني درست كرد؛اما من يكي ترجيح مي دهم دست كم براي اتفاقاتي مهم از قبيل دوران كاری و تحصيلي،سفرها،و روابط پيچيده يك آغاز و يك پايان ذهني داشته باشم كه صرفا اين آغاز يا پايان اولين لحظه شروع آن اتفاق يا آخرين لحظه نيست ؛چون همانطور كه همه ي ماها مي دانيم  نياز نيست يك چيز به طور كامل پايان يابد تا تمام شده فرض شود(مثل همه ي كساني كه امروز دفن مي شوند و سال ها پيش در اوج قدرت مرده اند)و گاهي هم يك چيز قبل از شروعش آغاز شده . اميدوارم درك مشتركي از اين "پندار خاص" باعث شود حرف هاي پاراگراف اخيرم  بازي با كلمات نباشند .

و اين بار هم براي من آخرين بار بود،خالي از بغض و كينه و نفرتی که در طول رابطه از عدم ِ تطابق زمانی احساسات و "مجموع دیر رسیدن ها " به وجود امد،و مارا در یک "هرگزنرسیدن "ِ بزرگ جا گذاشت ...همانطور که می ترسیدی فرایِ خوب و بد بودن این تفکر که به دنبال هم بودن عاشقانه تر از باهم بودن است تو چند ثانیه،چند ساعت،چند روز و سال ها به دنبال من ماندی و من هم  لحظه ای ،گاهی و ... شاید عمری  به دنبال تو .


در دَوَران عدم درکِ خودخواسته یا ناخواسته بشر و این تاریکی بی سروته، نوری تابید و همدیگر را دیدیم ،من حرف نزدم و تو شنیدی و لحظاتی هم بود که می دیدی دارم احساساتت را بو می کشم. من با کباده یِ  یک عمر بی اعتقادی و تنفر از دین و خدایت ، وقتِ نماز را گوشزد کردم و تو لب های الکلی ِ مرا بوسیدی و گاهی هم هردومی خندیدیم به پوچی هستی.

مثل برف های سنگین  دی ماه  که شهررا در زیبایی محض فرو می برن عشق هم طوری همه ی گودال ها و کثیفی ها و خرابی هارو می پوشاند که همه چیز در هاله توهم زیباییش فرو می رود؛ حرف زدنت خوب بود،خندیدنت ،فحش دادنت و تکذیب و تایید و تعریف و تحقیر و همه و همه ...مثل شات پشت شات  تکیلا ادم را مدام مست و مست تر می کرد  ...
کم نبود،بی نهایت بود؛بی نهایتی که در ترکیب تناقضات درونی من و بی نهایت نبودن صبر تو ذوب شد.
و بدترین شباهت ِ عشق به  برف این است که متاثراز نخستین افتابِ جدی، شهر کثیف تر و داغان تر از گذشته به نظر می رسد...همان شهر گذشته است،اماهمانطور که بودا می گفت:ان چه ازان توست ،مال تونیست.

آری عزیز از دست رفته ام ... باید رخت از آن ورطه برمی بستیم، هردو و جدا جدا تا سرنوشت را در جایی دیگر بیابیم و تفکرات و اشعار و غزلیات را در چند دفتر قدیمی جا بگذاریم.  مانند همان سفری که اوایل اشنایی مان داشتم برایش برنامه ریزی می کردم، همان موقع که سعی می کردم از دست تو فرار کنم،از تو و از یک جا ماندن،از این شهر، از دانشگاه ،از سرنوشت و خودم و خودم وخودم ...و حالا به طرز احمقانه ای در آن سفر قرار گرفته ام . نه آنطور که فکرش رو می کردم و البته نه با  دید گذشته نسبت به آدم ها و بزرگی دنیا،اخراج شده از دانشگاه ،بدون حتی یک موفقیت ِتحصیلی،کاری و اجتماعی وهمراه با پرونده ای ضخیم و ثبت  شده از گناهان ضد قانونی که در دستان پدرانم نوشته شد.

لابد توهم یک گوشه ی  داغ از پایتخت دنبال قسمتی از باقی مانده رویاهات می گردی ،روزه دار،(هر وقت آدم های روزه دار رو می بینم به حماقت و بلاهتت می خندم و فکر می کنم همون قدر که ابلهانه من را دوست داشتی خدایت رو هم دوست داری) و  خسته از جماعت هول زده و دروغ مالیده ی هم وطن...به دنبال چه می گردی ؟
من دیگر دنبال هیچ نیستم  ،اما در نخستین پیامدِ ذوب شدن برف ها،خوشبختانه زودتر از همه جا شهرِ خودم را دیدم،من، انسانی هستم  دروغ گو و دروغ زده،صفر و صدی،پشت گوش انداز،تنبل و رویا پرداز که برای تحقق کوچیکترین خواسته هایش  قدم از قدم بر نداشته است و در تیشه زدن به ریشه داشته هایش دست بلندی دارد...و حالا توی این سفر بزرگ ...هیچی برای گفتن ندارم.


از تمام ِ تاریخ کثیف و خونبار ادیان ، خدایان و پیامبران دروغینی که تو برایشان سر به خاک می ساییدی تنها دلم به نوح  می کشد . ـ افسانه شیرین نوح‌ ـ من هم  کشتی ای بزرگ می خواهم که جا برای همه کسانم داشته باشد ،که من با آرامش همه شان را درآن جا دهم و خودم بنشینم سیگار بکشم.همه آن هایی که حالا به ترکیبی ناموزون از انزجار و ترحم نگاهشان می کنم و دونخ زندگی و مرگم افتاده دستشان.

اما خب؛خودمانیم ،من  و نوح اختلافی فاحش داریم ، و من ترجیح می دهم حالا که از آن پایانِ لعنتی پرت شده ام در این آغازِ گنگ و گل الود ، گاهی فکر کنم که آیا دُرست دست و پا می زنم یا نه؟ آیا من دارم بر سطح ژرفای اقیانوس ،شنا می کنم یا در مایعی تا غوزک پایم مضحکانه شلپ شولوپ می کنم؟....گور پدر همه ی این سوال و جواب ها ....می خواهم سر بگذارم روی سینه ی قدرت ظریفی که روزهایم را تکه تکه  می جود و خوراکم می کند، که آنقدر سنگین و بزرگ در گلویم گیر نکنند وچشم ببندم. می خواهم تن به تنش بسپرم و در زیبایی چشمان گل الودش فرق و شباهتِ یک خواسته و یک سرنوشت  را جستجو کنم.


فقط کاش ته دلم به پاراگراف های این متن آنقدر ایمان داشتم که گستره ی اتفاقاتِ بی قانون مرا وادار نمی کرد که فکر کنم به تمام نشدن و شروع نشدن ...واین که معمولا مرغ های طوفان  در ارام ترین آب ها  تراژدی می آفرینند.

یک تراژدی مضحکِ بی پایان

زندگیِ شرقی

سه‌شنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۱

زیبایی های باقی مانده ذهن


همشیه برای هر طرفدار پرو پاقرص سینما ،شاهکارهایی هستند که به دلایل مختلف ـ اغلب برا اساس شانس محض ـ از دیدنشان محروم مانده ؛حتی با اینکه حول و حوش فیلم را به خوبی می داند و چه لحظه ی شگفت انگیزیسیت وقتی یکی از ان ها را می بینی.

امروز "ذهن زیبا" ی ران هاوارد رو دیدم و بدون تملق باید بگویم بعد از مدت ها یاس و دلمردگی نسبت به هنر واقعا سرشار شدم از بازی های دیوانه کننده راسل کرو،جنیفر کانلی و اد هریس در پیچ و خم داراماتیک و قدرتمند داشتان و اجرای بی نظیر دیالوگ هایشان. محصور فیلم نامه،تصویر برداری ،گریم و صحنه پردازی شدم .

و بیشتر از ان در شرایط به هم ریخته زندگی و روحیه ام مبارزه ی فرسایشی  دکتر نش با روحیه بی انتهایش توانست درگیرم کند ؛این که چگونه توانست بین زندگی عادی و روزمره و تخیل و هوش بی نهایتش مساوات برقرار کند و زنده بماند ،کاری که کمتر کسی قدرتش را دارد.


پ ن : از سبک پست نوشتنم حالم به هم می خوره .

 

شنبه ۲۰ اوت ۲۰۱۱

این مردای میانسالی که تازه فهمیدن فیس بوک چیه و با اکانت فارسی سعی در دختر بازی دارند و انقدر هرچی دخترِ اد می کنن که ریکوئست سنترشون برای دوهفته قفل می شه!!